جامانده از پرواز

تصوير شعر نوشت جامانده

براي دريافت تصوير در سايز اصلي روي عكس كليك كنيد.

به دریا میزنم شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

من از روزی که دلبستم به چشمان تومیدیدم  

که چشمان تومی افتنددنبال دلی دیگر

به هرکس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم 

به جزاندوه دل کندن نداردحاصلی دیگر

من از آغاز در خاکم نَمی از عشق میبینم   

مرا میساختند ایکاش،از آب و گلی دیگر

طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد  

من اما همچنان درفکر دور باطلی دیگر

به دنبال کسی جامانده از پرواز میگردم   

مگر بیدار سازد غافلی را،غافلی دیگر

فاضل نظري

تصوير توليدي شده دلتنگ شوي چاره نيابي جز اشك

تصوير شعر نوشت

شــده دلتـنگـ شوی چاره نیابـی جز اشکــ؟

مـن به ایــن چاره بـیچاره دچـارم هر شبــ

براي دريافت تصوير در سايز اصلي روي عكس كليك كنيد.

درديست بر دلم

درديست درد

نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف

با پای خویش،تن به دل خاک می کشی

گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی

نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی

*

نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای

این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟

پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ

چون،چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!

*

بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای

ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟

روزی به خویش آیی و بینی که ای… دریغ

با این همه هنر،تو فراموش گشته ای!

*

هر شب که مست دست به دیوار می کِشی

از خواب می جهد پدرت،آه… می کِشد!

نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان

گردونه امید به بیراه می کشد”

*

دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:

“آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!”

مادر!… بس است…

وای…

فراموش کن مرا.

باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!

*

مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان

دست از سرم بدار،نمی دانی چه می کشم

دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی

این درد،کِی به گفته در آید که می کشم؟

*

نصرت!از آن مردم خویشی،نه مال خود

زنهار!تیرگی زند راه نام تو

هر گوش ،منتظر به سرود تو مانده است!

” نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!

 

نصرت رحمانی

ميدونم نوكري بلد نيستم

ashura

صل الله علیک یا اباعبدالله
بابی انت و امی یا ثارالله
میدونم نوکری بلد نیستم
میدونی این قدا که بد نیستم
هرچی باشم گریه کنم
هرچی باشم سینه زنم

تـعطیــل است...

كاغذهاي مچاله شده

می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!

حسین پناهی

مــی دانـــی جرمت چیسـت ؟

سبد خياط

مــی دانـــی جرمت چیسـت ؟
همیـــن که
بــه تمامی واژه هـای
خوب خداوند
” میـــــــــــم ” کوک میزدی !
عــــــزیزم ،
عمـــرم ،
جـــــانم ،
نفســــم!
نبایــد بـہ تو اعتمـاد مـــی کـردم!
توکجـا و
هنـر خیاطی کجـا؟
تمــام وصــله هایت باز شــد!

وای بر مـن
هذیان مــی گویم!

ایراد از تو نیســــــت
امان از نخ های سستِ چـینـی !

زمين را به زمان دوختم...

برای نگه داشتن تو کنار خودم زمین را به زمان دوختم اما رفتی…
غافل از این بودم که ای کاش بجای خیاطی کمی هنر می آموختم…

دلم گرفته به خود قول داده‌ام اما

دلم گرفته اما

مرا به جرم همین شعر متهم کردند

و… در توهم‌شان، فتح بر قلم کردند

سپیده، باز قلم‌ها نوشت از راهی

که پای هم‌قدمی را در آن قلم کردند

مُمیزان، نه فقط بر من و غزل‌هایم

به ذوق بیش و کم خویش هم ستم کردند

دو استکان بنشین، رفع خستگی خوب است

دوباره در دلم، انگار چای دم کردند

تعارفیت به قلیان نمی‌کنم، دودی‌ست

که روشن‌اش به یقین با ذغال غم کردند

دلم گرفته به خود قول داده‌ام اما

برایتان ننویسم چه با دلم کردند

مرا به جرم همین شعر اگرچه قیچی‌ها

به خشم، هفت‌خط از این خطوط کم کردند…

 

محمد علی بهمنی (من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم-انتشارات فصل پنجم)

دوست داشتن زوركي نبوده و نيست

دوست داشتن، هیچ‌وقت “زورکی نبوده و نیست”

نمی‌توانی با مهربانی‌ات کسی‌را مدیونِ

خودت کنی که دوستت داشته ‌باشد.

دوست داشتنی کـه از روی “دِین و تشکر” باشد دوست داشتن نیست 

اصلا نمی‌توانی کسی‌را مجبور کنی

تپش قلبش را با حرارتِ دست‌های تو تنظیم کند

کـه در شلوغیِ شهر یک باره “به یادت بیفتد” و دلش قنج برود! 

من این را خوب فهمیده‌ام

دوست داشتن منطق نمی‌شناسد و عشق، دلیل

خيابان هاي يك طرفه ...

 

این شهر را دوست ندارم …

تمام خیابانهایش یک طرفه است
همه فقط میروند ….

با غمت گاهي نبايد ساخت... بايد گريه كرد.

با غمت گاهي نبايد ساخت…

بايد گريه كرد.

****


ابر مستی، تیره گون شد باز بی حد گریه کرد
با غمت گاهی نباید ساخت، باید گریه کرد
.
امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را
از تو گفتم با دلم، کوتاه آمد، گریه کرد
.
ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد
مادرم نذر تو را هر وقت «هم زد» گریه کرد
.
با تمام این اسیران فرق داری، قصه چیست؟
هر کسی آمد به احوالت بخندد، گریه کرد
.
از سر ایمان به داغت گاه می گویم به خویش
شاید آن شب «زجر» هم وقتی تو را زد، گریه کرد
.
وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد
آن زن غساله هم اشکش در آمد، گریه کرد…
.
کاظم بهمنی

بزن باران كه من هم ابريم...

امشب
کنار خیابان
برای ” منی ” که ” تو ” را نداشت
یک دل سیر گریه کردم

 
اربعین