باران

تصوير باران به شيشه

باران
میراث خانوادگی ما بود
کوچک که بودم
از سقف خانه ی ما میچکید
بزرگ که شدم
از
”چشمانم“

ترك دارد دلم همچون انار آخر پاييز...

ترك دارد انار

نيامدی و نچيدی انار سرخی را

كه ماند بر سر اين شاخه تا زمستان شد …

 

________

دوباره فصل انار است ،
بخند ..
ترک خورده دلم
چون انار در دستت ..

انار

انار

می توان عاشق بود
به همین آسانی…
من خودم
چند سالی ست که عاشق هستم
عاشق برگ درخت
عاشق بوی طربناک چمن
عاشق رقص شقایق در باد
عاشق گندم شاد!
آری
می توان عاشق بود
مردم شهر ولی می گویند
عشق یعنی رخ زیبای نگار!
عشق یعنی خلوتی با یک یار!
یا به قول خواجه
عشق یعنی لحظه ی بوس و کنار!
من نمی دانم چیست
اینکه این مردم گویند….
من نه یاری نه نگاری نه کناری دارم….
عشق را اما من
با تمام دل خود می فهمم!
عشق یعنی رنگ زیبای انار

فروغ فرخزاد

برايم شعر بفرست...

باران

برایم شعر بفرست …

حتی شعرهایی که عاشقان دیگرت ؛
برای تو می‌گویند …

می خواهم بدانم ،
دیگران که دچار تو می‌شوند …!

تا کجای شعر پیش می‌روند ،
تا کجای عشق …

تا کجای جاده‌ای ،
که من در انتهای آن ایستاده‌ام …!

” افشین یدالهى “

اندوه...

همه شهر خوابيدن

همه شهر خوابيدن

من از فكر تو بيدارم…

__________

من بلدم آن قدر دیر بخوابم
که اندوهم را خواب کنم
اما یکی به من بگوید :
کی بیدار شوم از خواب
که اندوه ؛
زودتر از من بیدار نشده باشد …

فضاي مجازي واسه بعضيا بهشت زهراست...

دختر گل

فضای مجازی واســـه بعضــــیا مثل بهشت زهراست…
واسه سر زدن به اونی که دوستش دارن…
ولی دیگه ندارنش…!
برای آروم کردن دل خودشون میرن توی پروفایلش…
با یه دنیا حسرت و خاطره فقط سکوت میکنن
و کامنت دوستای تازشو میخونن

اين من...

مگر اين من به چه كار است 

كه بي تو اثرش نيست …

____

تو کدام گوشۀ زندگی ام جا خوش کرده ای

که به هر طرف می چرخم

خیالم

آیینه گردانِ تصویرت می شود.

دل گرم می شوم

به تکرارِ گرمای لبخندت

و پر میدهم هر چه غم را…

جامانده از پرواز

تصوير شعر نوشت جامانده

براي دريافت تصوير در سايز اصلي روي عكس كليك كنيد.

به دریا میزنم شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

من از روزی که دلبستم به چشمان تومیدیدم  

که چشمان تومی افتنددنبال دلی دیگر

به هرکس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم 

به جزاندوه دل کندن نداردحاصلی دیگر

من از آغاز در خاکم نَمی از عشق میبینم   

مرا میساختند ایکاش،از آب و گلی دیگر

طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد  

من اما همچنان درفکر دور باطلی دیگر

به دنبال کسی جامانده از پرواز میگردم   

مگر بیدار سازد غافلی را،غافلی دیگر

فاضل نظري

تصوير توليدي شده دلتنگ شوي چاره نيابي جز اشك

تصوير شعر نوشت

شــده دلتـنگـ شوی چاره نیابـی جز اشکــ؟

مـن به ایــن چاره بـیچاره دچـارم هر شبــ

براي دريافت تصوير در سايز اصلي روي عكس كليك كنيد.

درديست بر دلم

درديست درد

نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف

با پای خویش،تن به دل خاک می کشی

گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی

نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی

*

نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای

این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟

پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ

چون،چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!

*

بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای

ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟

روزی به خویش آیی و بینی که ای… دریغ

با این همه هنر،تو فراموش گشته ای!

*

هر شب که مست دست به دیوار می کِشی

از خواب می جهد پدرت،آه… می کِشد!

نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان

گردونه امید به بیراه می کشد”

*

دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:

“آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!”

مادر!… بس است…

وای…

فراموش کن مرا.

باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!

*

مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان

دست از سرم بدار،نمی دانی چه می کشم

دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی

این درد،کِی به گفته در آید که می کشم؟

*

نصرت!از آن مردم خویشی،نه مال خود

زنهار!تیرگی زند راه نام تو

هر گوش ،منتظر به سرود تو مانده است!

” نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!

 

نصرت رحمانی

ميدونم نوكري بلد نيستم

ashura

صل الله علیک یا اباعبدالله
بابی انت و امی یا ثارالله
میدونم نوکری بلد نیستم
میدونی این قدا که بد نیستم
هرچی باشم گریه کنم
هرچی باشم سینه زنم

تـعطیــل است...

كاغذهاي مچاله شده

می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!

حسین پناهی